محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
329
تاريخ الطبرى ( فارسي )
از عروة بن زبير روايت كردهاند كه گويد : وقتى خدا عز و جل به موسى فرمان داد كه بنى اسرائيل را ببرد فرمان داد جثهء يوسف را نيز ببرد تا به زمين مقدس جاى دهد و موسى از محل قبر او پرسيد و كس نميدانست مگر پير زنى از بنى اسرائيل كه گفت : « اى پيمبر خداى من جاى آن را دانم اگر مرا همراه ببرى و بسر زمين مصر به جانگذارى آن را به تو نشان مىدهم . » موسى گفت : « پذيرفتم . » موسى به بنى اسرائيل گفته بود كه صبحدم در آيند و از پروردگار خويش خواست تا دميدن صبح را پس اندازد تا از كار يوسف فراغت يابد . و خدا چنين كرد و پير زن با وى برون شد و گور يوسف را در جايى از نيل در آب نشان داد كه موسى آن را در آورد كه در صندوقى مرمرين بود و آن را با خود ببرد . عروه گويد : به همين جهت يهودان مردگان خود را از همه جا به سرزمين مقدس مىبرند . از ابن اسحاق روايت كردهاند كه موسى به فرمان خدا عز و جل به بنى اسرائيل گفت : « از فرعونيان اثاث و زيور و لباس به عاريه گيريد و چون هلاك شوند اموالشان از آن شما خواهد شد . » و چون فرعون براى تعقيب اسرائيليان ندا در داد از جمله ترغيبها كه بر ضد آنها كرد اين بود كه بسشان نبود كه خودشان بروند كه اموال شما را نيز با خودشان بردند . از عبد الله بن شداد روايت كردهاند كه فرعون با هفتاد هزار اسب سياه به تعقيب موسى برخاست و اين بجز اسبان ابلق بود كه در سپاه وى بود . و موسى برفت تا به دريا رسيد و راه نبود و فرعون با سپاه از پس رسيد و چون دو گروه همديگر را بديدند ، ياران موسى گفتند : « به ما رسيدند . » و موسى گفت : « هرگز نرسند كه پروردگارم با من است و هدايتم مىكند . خدايم وعده داده و وعدهء او خلاف ندارد . »